حزب تدبیر و توسعهمصاحبه با آیت الله هاشمی رفسنجانی، ۱۶ بهمن ۱۳۸۵، با توجه به اینکه شما جانشین فرمانده کل قوا بودید، لطفا درباره دفاع مقدس، انتهای جنگ و نامه‌ای که اخیراً دفتر حضرت‌عالی منتشر کرد، بشنویم.
در زمان شروع جنگ، بنی‌صدر جانشین فرمانده کل قوا بود. خیلی مایل نبود که ما در مسایل جنگ دخالت کنیم. امام شورای عالی دفاع را تشکیل دادند و من هم به عنوان رئیس مجلس عضو آن شورا شدم. به این صورت از آغاز جنگ، وارد مسایل آن شدم. سخنگوی شورا بودم و اخبار جنگ را معمولاً من از دید شورا می گفتم. به جایی رسیدیم که بنی‌صدر حذف شد. پس از حذف … اوایل جبهه‌ها خیلی خوب فعال شد و مدتی هم چند عملیات موفق انجام دادیم. کم کم اختلافاتی بین فرماندهان جنگ بروز کرد.

عذرخواهی می‌کنم که حرف شما را قطع می‌کنم. از قول افراد عامی می‌گویم. برخی معتقدند نظرات حضرت‌عالی باعث شد که ما جنگ را در داخل خاک عراق ادامه بدهیم.
اشتباه می‌کنند و ما هم مکرر گفتیم. این جریان قبل از فرماندهی من بود. یعنی فرماندهی من بعد از این نقطه عطفی که گفتید، اتفاق افتاد.
آن موقع چند عملیات خوب انجام دادیم و در بعضی جاها به مرز رسیدیم. البته هنوز حدود هزار کیلومتر و عمدتاً ارتفاعات و جاهای حساس در اختیار عراقی‌ها بود. مسئله ورود به خاک عراق در یک جلسه بسیار جدّی در خدمت امام مطرح شد. مباحث آن جلسه بین فرماندهان و امام بود. نظر امام این بود که وارد خاک عراق نشویم. فرماندهان گفتند: اینکه پشت خط بایستیم و دشمن بداند که ما وارد نمی‌شویم، جنگ برای دشمن خیلی آسان است. خود را تقویت و دوباره حمله می‌کند. منطق نظامی آنها امام را قانع کرد، منتهی دستور دادند و گفتند: در جاهایی وارد شوید که مردم آسیب نبینند. یعنی اجازه مشروط ورود به خاک عراق را دادند. وقتی این اجازه از سوی فرمانده کل قوا که امام بودند، صادر شد، ورود ما به خاک عراق سیاست جنگ شد. من و آیت‌الله خامنه‌ای هم در آن جلسه بودیم و نظر فرماندهان را قبول داشتیم. ولی بحث را آنها انجام دادند و من هم حرف آنها را تأیید کردم. بالاخره در مدیریت جنگ اختلافاتی بروز کرد. چون دو سلیقه بود:
۱- سلیقه ارتش، جنگ کلاسیک بود.
۲- سلیقه سپاه جنگ از نوع قدرت پیشروی با نیرو بود.
خود نظامی‌ها گفتند یکی از مسئولان عالی رتبه بین ما داوری کند و فرمان نهایی را بدهد. بحث زیادی شد تا اینکه امام علی‌رغم تمایل خودم به من دستور دادند. من که نظامی نبودم. دستور دادند و پذیرفتم که از عملیات خیبر وارد شدم. قبل از آن در عملیات رمضان مقداری وارد خاک عراق شده بودیم. در جاهایی مثل زبیدات هم می‌خواستیم وارد خاک شویم که نشد. از آن به بعد تا آخر جنگ سیاست همین بود که در شورای عالی دفاع تصویب شده و به تایید امام هم رسیده بود. یعنی نقاط حساس از خاک عراق را بگیریم تا برای گرفتن حق خود گروگان داشته باشیم.

یعنی غرامت بگیریم.
تمام مطالباتی که داشتیم. محاکمه صدام هم از خواسته‌های ما بود. چند جا انتخاب شد. یک مورد می‌خواستیم رابطه عراق را با دریا قطع کنیم. در موردی دیگر می‌خواستیم رابطه آنها را با بصره قطع کنیم. یک مورد این بود که از شمال به عراق نزدیک شویم. طرحهای زیادی بود که معمولاً به اهداف نهایی نمی‌رسیدیم. بالاخره کم کم خارجی‌ها، به خصوص آمریکایی‌ها وارد جنگ شدند. اوضاع اقتصادی کشور هم بد شده بود. در ۸ سال از پیکر اقتصادی جامعه خونریزی زیادی شده بود. شرایطی به وجود آمد که در نامه‌ای که فرمانده سپاه درباره وضع و نیازهای نوشته بود، آمد. ایشان حقایقی را که فهمیده بود، گفت. من در جلساتی که با سران قوا داشتیم و معمولاً درباره جزییات مسایل بحث می‌شد، نامه را نشان دادم و ما ۵ نفری یعنی من، آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله موسوی اردبیلی، مهندس موسوی، و حاج‌احمد آقا به این نتیجه رسیدیم که جنگ باید خاتمه پیدا کند و بیش از این نمی‌توان جنگید. عمده دلیل ما این بود که اگر جنگ ادامه پیدا کند، ممکن است کشتار وسیعی در ایران طریق از سلاح‌های شیمیایی در تهران بزرگ انجام شود. یعنی کاری که در حلبچه شد، می‌توانست در کرمانشاه، تبریز و حتی تهران اتفاق بیفتد. اشکالات دیگری مثل ورود آمریکایی‌ها به جنگ هم بود.

انتهای پیام/