حزب تدبیر و توسعه، مصاحبه با آیت الله هاشمی رفسنجانی:۱۶ بهمن ۱۳۸۵

امام، نگاهی به من کردند و با عتاب گفتند: می‌دانی با چه کسی داری حرف می‌زنی؟
پیشنهاد حزب برای ریاست جمهوری ،آیت الله بهشتی بود که امام نپذیرفتند.

چرا امام برای امور اجرایی روحانی قبول نمی‌نکردند؟
درست نمی‌دانم و نمی‌خواهم تحلیل کنم. هیچ‌وقت از ایشان نپرسیدیم که چرا قبول نمی‌کنید. استدلال ایشان این بود که روحانی در امور اجرایی نباشد. بعضی فکر می‌کنند از بس علیه آقای بهشتی تبلیغات شده بود و گروهکها ایشان را به عنوان فردی انحصارطلب معرفی کرده بودند، روی امام تأثیر گذاشته بود. یا بعد از اینکه مجلس اول تشکیل شد و حزب جمهوری اکثریت قاطع مجلس را به دست آورد، خیلی‌ها شروع به مخالفت کردند و حتی پیش امام شکایت می‌کردند. ممکن بود این حرفها مؤثر بوده باشد. ولی چون از خود ایشان نشنیدم، نمی‌توانم قطعی بگویم. علایمی بود که شاید اینها باشد.


به هر حال ایشان قبول نکردند و در حقیقت شکست خوردیم. حزب ناچار شد که آقای جلال‌الدین فارسی را نامزد کند. علیه ایشان هم تبلیغات کردند. گفتند: ایشان افغانی است. امام هم نظر دادند که نمی‌تواند بیاید. هنوز ایشان در قم بودند و من هم سرپرست وزارت کشور بودم. البته آن موقع اعلام کرده بودم که نظرم غیر از این است، ولی چون امام می‌فرمایند، تسلیم هستم و هرچه که ایشان می‌گویند، باشد. ما ۵ نفر به قم رفتیم تا تلاش کنیم که کار در دست بنی‌صدر منحصر نشود. جلسه عجیبی بود. امام که فهمیده بودند، ما داریم می‌رویم، به منزل آقای اشراقی رفتند که دامادشان بودند. ما که رسیدیم، گفتند: ایشان در منزل نیستند و گفتیم: هرجا هستند، ما هم به آنجا می‌رویم. به منزل آقای اشراقی رفتیم. ایشان پایین بودند و ما رفتیم بالا نشستیم. گفتند: ایشان خسته هستند و بالا نمی‌آیند. از اینجا گستاخی‌های من شروع شد. چون با ایشان خیلی صریح بودم، گفتم: بگویید اگر ایشان بالا نیایند، ما پایین می‌آییم و بگویید خانمها نباشند ما می‌خواهیم بیاییم.

صراحت شما از کجا می‌آمد؟


انسان به هرچه که ایمان دارد، صریح عمل می‌کند. به علاوه روابط من با امام به گونه‌ای بود که نگرانی نداشتم ایشان از من برنجند.

این‌گونه عمل کردن با امام در تاریخ انقلاب بی‌نظیر است. فقط شما این‌گونه هستید.
به هرحال احمدآقا رفت و گفت و امام به بالا آمدند. وقتی آمدند، قیافه خیلی جدّی گرفته بودند که حرف ما را قبول نکنند. جامعه مدرسین می‌خواستند برای تأیید انتخابات و همین مسایلی که ما نمی‌خواستیم، اعلامیه بدهند. عصر من به آنها پیغام دادم که شما اعلامیه ندهید، ما می‌آییم و امام را قانع می‌کنیم. آنها هم ندادند و به امام گفتند که فلانی این جوری گفت. به هرحال ایشان با قیافه رسمی و جدّی آمدند. می‌خواستیم بحث را شروع کنیم که خیلی صریح با ایشان صحبت کردم. گفتم: ما هفده هیجده سال مبارزه کردیم و شاید شرایط مبارزین را بهتر از شما که در منطقه نبودید، می‌دانیم. الان هم آنچه که ما در بیرون می‌بینیم، با آنچه که به شما گزارش می‌دهند، فرق می‌کند. ایشان نگاهی به من کردند و با عتاب گفتند: می‌دانی با چه کسی داری حرف می‌زنی؟

شما این قدر تند صحبت کرده بودید؟


بله. ایشان هم تند صحبت کرده بودند. وقتی این جمله را فرمودند، بغضم ترکید و با صدای بلند گریه کردم. حالت غیرمترقبه‌ای بود. چون برای مسئله مهمی رفته بودیم. ایشان بلند شدند و من هم بلند شدم و خیلی گرم مرا بوسیدند. واقعاً خیلی گرم بوسیدند و گفتند: نمی‌دانستم تو گریه‌ای هستی. دوباره نشستیم و گفتم: از اینکه حرف ما را قبول نمی‌کنید، ناراحت نشدم، از این ناراحت شدم که از وقتی که شما را از سالهای پیش دیدیم، این‌گونه دیدیم که قاطع هستید و قاطعیت شما هم به نفع نظام است، ولی در مقابل، تابع منطق هستید. به حرفها گوش می‌دهید و اگر حرف حق شنیدید، قبول می‌کنید و با همان قاطعیت برمی‌گردید. این‌گونه که شما حرف زدید، برای من غیرمترقبه بود و ناراحت شدم. ایشان قدری ملاطفت کردند، ولی ما پنج نفر هم نتیجه نگرفتیم.

انتهای پیام/